تبلیغات
گناهی که نکردم... - اثبات بی گناهی من(گناهی که نکردم...)
 
اثبات بی گناهی من

اثبات بی گناهی من(گناهی که نکردم...)

نوشته شده توسط :دیدیر دروگبا
پنجشنبه 18 شهریور 1389-10:09 ق.ظ

آخرین پست

این وبلاگ با همه مطالبش رو نوشتم تا به اینجا برسم. هدفم از ساخت این وبلاگ این پست بود.با این پست ماموریت یک ماهه ی من تموم میشه.

زمان: 23 الی 16 شهریور 88

هدف اون: تیغ زدن من

هدف من: هیچی!!!

شخص : کسی غیر از پریسا

تابستان پارسال برنامه ای جدی برای درس خوندن داشتم. چون (به خاطر پریسا) افت تحصیلی پیدا کرده بودم تصمیم جدی گرفتم که درس بخونم . از 17تیر شروع کردم ولی چون با برنامه مدرسه تداخل داشت , برنامه درست از آب در نیامد. ولی گفتم ماه رمضون که تعطیله برنامم رو خفن اجرا میکنم.هدفم رتبه ی 2 رقمی بود. کتاب های کمک درسی خریدم , معلم ریاضیم رو عوض کردم برنامه مشاوره ای گرفتم. از اول ماه رمضون استارت رو زدم. همه چیز بر وقف مراد بود...امیدواری زیادی به رتبه ی 2 رقمی داشتم. روزی 11ساعت درس میخوندم.

اما چی شد که کنکور خراب شد؟

23 شهریور یه از خدا بی خبری گفت بیا به این شماره زنگ بزن یه دختر جواب میده.گفتم بابا ول دختر مردم رو.خودش با گوشی من براش میس زد.  شب اس دادو...

5شنبه ساعت 11 کلاس فیزیک داشتم. خوشحال بودم همه تکالیف سنگین رو انجام دادم تازه 200 تا تست هم بیشتر زدم. خستگی من از درس باعث شد خانواده برای استراحت من تصمیم به مسافرت بگیرن. همون 5 شنبه 26 شهریور88 ساعت 8 شب بلیط برای تهران و از اونجا شمال!

روز قبل دختره زنگ زد گفت میخوام ببینمت . باید بدونم تو کی هستی ؟ چه شکلی هستی؟ گفتم ببین من دیگه این بچه بازی ها رو گذاشتم کنار . برو بذار باد بیاد!!!

کلی اصرار کرد. گفتم من فردا میرم کلاس. وقت ندارم بخوام از درس بزنم بیام سرقرار.اگه خواستی فردا بیا فلان جا سر راهم .فقط10 دقیقه! قبول کرد.

سحر بیدار شدم.خوشحال از این که همه چیز عالیه.مخصوصا وضعیت درسیم. داشتم کتابهایی رو که بهم جایزه داده بودن ورق میزدم.اخه توی مسابقه علمی کشوری(آیه های تمدن) دوم شده بودم. نزدیک 45هزار تومن کتاب بهم جایزه داده بودن.

خلاصه سحری خوردم و نماز خوندم .و خوابیدم. ساعت9 از خواب بیدار شدم یادم اومد که باید یکم زود تر برم.ذوق و شوق این داشتم که کلاس امروز دبیر فیزیک تشویقم میکنه. آخه معلم خیلی سخت گیر داریم. شاید بشه گفت باسوادترین وسخت گیر ترین معلم فیزیک شیراز بود.همیشه ازم ناراضی بود ولی یه مدت نظرش برگشته بود.فهمیده بود دارم تلاش میکنم.

لباس عادی پوشیدم .از خونه رفتم بیرون.مامانم گفت امروز داری زودمیری؟ گفتم کار دارم. حرف برای گفتن زیاده مجبورم خلاصه بگم. رفتم دیدم یه دختر چاق سیاه زشت وایساده با یه دختر 15 ساله دیگه که دختر خالش بود.

اونم روزه بود و حجابش کامل بود.سلام علیکی کردیم یکم که گذشت گفتم ببین من دارم برای کنکور میخونم وقت ندارم بخوام حتی اس ام اس بدم. با من به چیزی که میخوای نمیرسی بهتره همه چیز تموم شه. حدود 8 دقیقه گذشته بود من دستم رو زدم به زانوم که بلند بشم و برم سر کلاس.یهو یه نفر از پشت اومد.سرباز نیروانتظامی بود.گفت بیاین جناب سروان کارتون داره. چند متر اون ور تر جناب سروان!!!! روی موتورش نشسته بود.

گفت چی کاره هستین؟ گفتم هیچی !5 دقیقه باهاش حرف زدم الان هم دارم میرم کلاس.خلاصه با حرفای منطقیم داشت راضی میشد اون دختر کثافت نفهمیدم چی بهش گفت یهو از کوره در رفت بیسیم زد ماشین بیاد ما رو ببره. دوباره کلی باهاش حرف زدم بازم داشت راضی میشد که ما رو آزاد کنه دختره وایساده بود التماسش میکرد. داد زدم گفتم خفه شو! مگه ماچیکار کردیم انقدر التماس میکنی؟همین التماسهاش باعث شد اون ماموره دیگه زیر بار نره.

ماشین پلیس اومد.دیدم قضیه خیلی جدی شد...گفتم بابا به همون روزه ای که دارم قسم میخورم همه چیز تموم شده من داشتم برای همیشه میرفتم.یکی از سر نشینان ماشین گفت آقای فلانی(خطاب به اون مامور) بذار برن.مسئولیش با من بذار برن . اینا بچه هستن قول میدن دیگه این کارو نکنن.ماموره راضی نشد.

مارو با رفتاری زشت سوار ماشین کردن و بردن کلانتری... زنگ زدم عموم که سرهنگ بازنشسته ارتش هست اومد.اون به عنوان والدین من امضا کرد ولی دختره کثافت حاظر نشد به یکی از اقوامش زنگ بزنه که بیان. اگه خانوادش اومده بودن همه چیز درست میشد.

تا این که سخت ترین مجازات ممکن رو در نظر گرفتن.ما رو فرستادن مفاسد مرکزی شیراز.توی مفاسد هرچی التماس کردم گفتم بابا من کنکور دارم نکنید این کارو با من.بذارید برم بخدا قول میدم دیگه همون حرف زدن رو هم نکنم.عموم کلی باهاشون حرف زد احترام عموم رو خورد کردن.

ما رو فرستادند بازداشتگاه...7ساعت بازداشت بودم. حس من رو هیچ کس نمیتونه درک کنه.وقتی رفتم داخل خودم رو بین یه مشت خلافکار دیدم. من با اون شخصیت با اون غرور , ادمی که همه فامیل رو اسمم قسم میخوردن الگوی بچه های همسن خودم ذبودم,حالا بین خلافکارترین آدم های شیراز بودم. از روزه خواری گرفته تا تجاوز به عنف اونجا بود. حسی که داشتم قابل وصف نیست.به یاد آوردن اون روز شدیدا آزارم میده. از این که چطور بهم لگد زدن از اینکه چیزایی که داخل بازداشگاه با چشم خودم دیدم...

بالاخره آزاد شدم. اون شب رفتیم تهران. فردای اون روز روز قدس بود. میدون انقلاب تهران با بابام و شوهر عمه ام بودیم. یه درگیری شد یکی از پلیس ها چنان تنه ای به من زد که 2 متر به عقب پرت شدم.

نمیخوام همه ی اتفاقات رو بنویسم ولی میخوام قضیه رو باز کنم.

از نظر قانون:ماده44 قانون اساسی میگه افراد درجامعه آزاد هستن.چندین بند داره.بخش روابط غیرمشروع اکثرا درباره ی خلوت با نامحرمه .بخش روابط اجتماعیش میگه اگه نامحرم در جامعه تماس بدنی داشته باشن جرم انجام دادن.یا روابط تحریک آمیز دراجتماع.عدم پوشش ظاهری مناسب.

پرونده ما روابط نامشروع بود. هر چی میگردم ببینم کارمن خلاف کدوم بند این قانونه نمیتونم... بله اون مواردی که گشت ارشاد به واسطش آدما رو دستگیر میکنن همون موارد بالاست.من که اون خلاف ها رو مرتکب نشدم. ازم پرسید داشتی چیکار میکردی.گفتم حرف میزدم. گفت چه حرفی؟ گفتم آیه قرآن گفت دروغ میگی. گفتم خلافش ثابت کن.زبونش بند اومد.(واقعاهم درباره قرآن بود چون یه کتاب دست دختره بود به نام گناهان کبیره)

اون مامور لعنتی گشت روزه خواری بود نه  گرفتن آدمایی که دارن درکمال شخصیت حرف میزنن

اگه کار ماخلاف بود چرا دختر خالش رو آزاد کردن؟ اونم با ما بود.پس یعنی خلافی انجام نداده.یعنی ماهم...

قاضیئی که پرونده رو امضا کرد عصبانی شد به همکارش گفت مگه 100بار نگفتم از این پرونده ها روتشکیل ندین اینا جرم نیست

وقتی خواستن مارو به مفاسد منتقل کنن ماشین نداشتن تاکسی تلفنی گرفتن.جیبمو گشتن و5هزارتومن برداشتن دادند به تاکسی تلفنی.این یعنی دزدی.به من چه که ماشین ندارن؟؟؟!!!ازم دزدی کردن

از نظر شرع: ایت ا...مکارم شیرازی سال85 فتوایی دادند که : پرسیدن حتی نسبت دونفر جایز نیست.(البته کلی تبصره و...داشت)چه برسه که اونا رو 7 ساعت بازداشت کنن.خودآیت ا... اجازه انتشارش رو ندادند(چون گشت ارشاد همون زمان تاسیس شد وایشون نخواستن نظم حامعه به هم بخوره) ولی اگه دفتر آقای مکارم حضوری بپرسید حرف منو تایید میکنن.کاری که خودم کردم.پست "افشا" مهرتاییدی بر این قضیه هست.درضمن آیت ا... صانعی هم کلا با گشت ارشاد مخالفت کردند.

بعد از اون روز دیگه درس نتونستم بخوندم. به افسردگی رسیدم. با موزیک درمانی هم خوب نشدم . مامانم برام روانشناس گرفت.جواب نداد. از پک هارمونی طبیعی استفاده کردم.فایده ای نداشت. یه گوشه مینشستم میرفتم توی فکر.کنکورم رو همین لعنتی های نامرد خراب کردند. خدا رو خوش میاد این همه بلا سر من بیاد؟

تا 1 ماه سرکوفت های بابام رو تحمل میکردم. همه فامیل رابطشون با من عوض شد. دیگه موبایلم مثل گذشته زنگ نمیخورد. جواب سلامم رو نمیدادند.مگه من چیکارشون کرده بودم؟؟نامردها انقدر بزرگش کردن تا ابروی من بره.هرچند ابروم پیش خدا خودم و مامان محفوظ موند.چون ما میدونستیم که جریان چی بوده!

نمیگم خطا نکردم ولی مجازاتم این نبود. گناهم تا این حد بزرگ نبود. اون حرومزاده میتونست یه تعهدنامه بگیره آزادمون کنه.این کارو نکرد تا پست خودش بره بالا. بعد ها یه قاضی دادگستری بهم گفت میتونی ازش شکایت کنی.اگه تماس بدنی و ظاهر نامناسب نداشته باشین. گفتم نه نداشتیم ولی شکایت نمیکنم واگذارش میکنم به خدا.

همه کمر همت بسته بودن تا منو خورد کنند منو بشکونند.آخه چرا؟ در حق کی ظلم کردم؟گناهم این بود که با یه دختر حرف زدم؟؟؟ مگه حرف زدن جرمه؟؟؟ اصلا آره جرمه!! مجازاتش اینه؟؟؟

مامانم میگه خدا دوست داشته که اینطور شد.شاید اگه آزادت کرده بودن بازم میرفتی سر قرار.

حرفام خیلی خلاصه گفتم. از رفتارهای اون لعنتی ها از بلاهایی که سرم اومد.از 8 کلیوکاهش وزن و...چیزی نگفتم.

همه دوستای گلم رو به خدا میسپارم.در پناه خدا باشین. خدا نگهدار.





درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 

مرجع کد آهنگ

زیباترین قالبهای بلاگفا