تبلیغات
گناهی که نکردم... - شماره پنج
 
اثبات بی گناهی من

شماره پنج

نوشته شده توسط :دیدیر دروگبا
جمعه 22 مرداد 1389-05:13 ب.ظ

Hi

در اون لحظه پریسا اومد جلو و سلام کرد. چون ماه رمضون بود من حدس زدم روزه هست باهاش دست ندادم . متقابلا اون هم دستشو جلو نیاورد. راه افتادیم و چند قدمی با هم دور ساختون ترمینال طی کردیم . چیزی برای گفتن نداشتیم .همون حرفای قبلی که با اس ام اس گفته بودیم دوباره مطرح کردیم. پریسا رفت سوار اتوبوس شد از من خداحافظی کرد

اتوبوس هنوز ایستاده بود.برای این که یک بار دیگه ببینمش رفتم چیپس و یکم تنقلات براش خریدم بردم توی اتوبوس.نشسته بود روی صندلیش داشت با موبایلش کار می کرد.منو که دید خوشحال شد

خداحافظی کردم و اومدم خونه . توی راه که داشتم بر میگشتم خوشحال بودم اما از یه موضوع ناراحت بودم . این بود که دروغ گفتم و خیانت کردم به مامانم با این کارم

بعد از اون روز اوضاع یکم عوض شد.یعنی چی؟ الان میگم:

درصد عاشقانه بودن پیام هامون بیشتر شد. تماس تلفنی ها بیشتر شد. دیدین بعضی ها وقتی با تلفن صحبت می کنند صداشون اونقدر پایین میارن که خودشون هم صدای خوشونو نمی شنون؟همچین با ترحم با طرف حرف میزنن که انگار اون بد بخت باباش مرده!!!

من اینجوری نبودم.با صدای بلند همراه با خنده حرفامو میزدم.پیش خودم میگفتم این یه دوستی ساده است.مگه میشه به این یارو وابسته بشم این که از من بزرگتره. تازه خود پریسا هم مدام میگفت من دوست تو هستم ,ولی دوست دخترت نیستم.

اون زمان معنی این جمله رو نمی فهمیدم.پریسا دوستم بود دختر هم که بود خب میشه دوست دختر دیگه مگه نه؟

بعد ها فهمیدم که راست میگفت خیلی تفاوت داره بین این 2تا

یه بار توی اتاقم بودم داشتم فکر میکردم(یه موسقی متن هم پخش میشد) طبیعتا به پریسا!

مامانم اومد تو اتاقم گفت موبایلت داره زنگ میخوره .دیدم پریسا داره زنگ میزنه..بسی به نشاط رفتیم!!! زنگ زده بود خداحافظی کنه داشت برای یک هفته ای میرفت اراک. اخه اون باباش اراکی بود مامانش شیرازی خودشم تهران به دنیا اومده بود ما که آخرش هویتش رو تشخیص ندادیم این کجاییه؟

اونجابود که تغییر رفتار من مشهود شد. حتی به خودشم گفتم که مدتیه .....

2مهر87

از یه چند روز قبلش بحث این بود که یک بار دیگه هم دیگه رو ببینیم .اون شب این قرار به قطعیت رسید>مکان:پارک آزادی ,رفقای شیرازی مثل نوید فرزام سما افسون و غیره (چاکر همشون!) میدونن چه جور جاییه!-----------زمان:ساعت 4 فردا

همون شب بعد از این که قرار مدار ها رو گذاشتیم ساعت 12:30 اینا بود خوابم نمیامد گفتم پاشم برم مسجد احیا, اخه اون شب اخرین شب قدر بود

رفتم--ساعت 2بود حاج اقا رفت رو منبر

به نظر شما تو اون شب قدر,تو مسجد به اون عظمت, جلوی اون همه آدم حاج اقا هادی پور که برای 3 شب ازتهران اومده بود,,موضوع سخنرانیش چی بود؟ نماز؟روزه؟شب قدر؟گناه؟احترام به پدرمادر؟

نه خیر ! موضوع سخنرانی : دوستی دختر وپسر!!!!!!!! یه لحظه جا خوردم

شروع کرد,اون قدر محکم و قاطع وگرم ازبدی اینجور رابطه ها حرف میزد که مو بر اندام آدمیزاد راست میشد

تعجب کردم!!شب قدر و قرار فردای ما و اون حرفا...

به شدت توی شک افتادم که چیکار کنم برم یا نه؟ فردا صبح رفتم مدرسه...دیدم فرح نشسته....بااون 2پای خسته...رفته به باغ پسته.!!!!!

اه ه ه ه ه ه چی میگم من؟؟؟

از درس اون روز که چیزی نفهمیدم ساعت 3 رسیدم خونه.نمیدونستم چیکار کنم برم یا نرم؟حالا جالبه که اون روز علی رغم روزای قبل روزه هم گرفته بودم.رفتم یه نفر زنگ زدم قضیه رو گفتم گفت مطلقا و تحت هیچ شرایطی نرم سر قرار

اما این که رفتم یا نرفتم چی شد باشه برای بعد

حدس شما چیه ؟ رفتم یانه؟





درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 

مرجع کد آهنگ

زیباترین قالبهای بلاگفا