تبلیغات
گناهی که نکردم...
 
اثبات بی گناهی من

اثبات بی گناهی من(گناهی که نکردم...)

نوشته شده توسط :دیدیر دروگبا
پنجشنبه 18 شهریور 1389-10:09 ق.ظ

آخرین پست

این وبلاگ با همه مطالبش رو نوشتم تا به اینجا برسم. هدفم از ساخت این وبلاگ این پست بود.با این پست ماموریت یک ماهه ی من تموم میشه.

زمان: 23 الی 16 شهریور 88

هدف اون: تیغ زدن من

هدف من: هیچی!!!

شخص : کسی غیر از پریسا

تابستان پارسال برنامه ای جدی برای درس خوندن داشتم. چون (به خاطر پریسا) افت تحصیلی پیدا کرده بودم تصمیم جدی گرفتم که درس بخونم . از 17تیر شروع کردم ولی چون با برنامه مدرسه تداخل داشت , برنامه درست از آب در نیامد. ولی گفتم ماه رمضون که تعطیله برنامم رو خفن اجرا میکنم.هدفم رتبه ی 2 رقمی بود. کتاب های کمک درسی خریدم , معلم ریاضیم رو عوض کردم برنامه مشاوره ای گرفتم. از اول ماه رمضون استارت رو زدم. همه چیز بر وقف مراد بود...امیدواری زیادی به رتبه ی 2 رقمی داشتم. روزی 11ساعت درس میخوندم.

اما چی شد که کنکور خراب شد؟

23 شهریور یه از خدا بی خبری گفت بیا به این شماره زنگ بزن یه دختر جواب میده.گفتم بابا ول دختر مردم رو.خودش با گوشی من براش میس زد.  شب اس دادو...

5شنبه ساعت 11 کلاس فیزیک داشتم. خوشحال بودم همه تکالیف سنگین رو انجام دادم تازه 200 تا تست هم بیشتر زدم. خستگی من از درس باعث شد خانواده برای استراحت من تصمیم به مسافرت بگیرن. همون 5 شنبه 26 شهریور88 ساعت 8 شب بلیط برای تهران و از اونجا شمال!

روز قبل دختره زنگ زد گفت میخوام ببینمت . باید بدونم تو کی هستی ؟ چه شکلی هستی؟ گفتم ببین من دیگه این بچه بازی ها رو گذاشتم کنار . برو بذار باد بیاد!!!

کلی اصرار کرد. گفتم من فردا میرم کلاس. وقت ندارم بخوام از درس بزنم بیام سرقرار.اگه خواستی فردا بیا فلان جا سر راهم .فقط10 دقیقه! قبول کرد.

سحر بیدار شدم.خوشحال از این که همه چیز عالیه.مخصوصا وضعیت درسیم. داشتم کتابهایی رو که بهم جایزه داده بودن ورق میزدم.اخه توی مسابقه علمی کشوری(آیه های تمدن) دوم شده بودم. نزدیک 45هزار تومن کتاب بهم جایزه داده بودن.

خلاصه سحری خوردم و نماز خوندم .و خوابیدم. ساعت9 از خواب بیدار شدم یادم اومد که باید یکم زود تر برم.ذوق و شوق این داشتم که کلاس امروز دبیر فیزیک تشویقم میکنه. آخه معلم خیلی سخت گیر داریم. شاید بشه گفت باسوادترین وسخت گیر ترین معلم فیزیک شیراز بود.همیشه ازم ناراضی بود ولی یه مدت نظرش برگشته بود.فهمیده بود دارم تلاش میکنم.

لباس عادی پوشیدم .از خونه رفتم بیرون.مامانم گفت امروز داری زودمیری؟ گفتم کار دارم. حرف برای گفتن زیاده مجبورم خلاصه بگم. رفتم دیدم یه دختر چاق سیاه زشت وایساده با یه دختر 15 ساله دیگه که دختر خالش بود.

اونم روزه بود و حجابش کامل بود.سلام علیکی کردیم یکم که گذشت گفتم ببین من دارم برای کنکور میخونم وقت ندارم بخوام حتی اس ام اس بدم. با من به چیزی که میخوای نمیرسی بهتره همه چیز تموم شه. حدود 8 دقیقه گذشته بود من دستم رو زدم به زانوم که بلند بشم و برم سر کلاس.یهو یه نفر از پشت اومد.سرباز نیروانتظامی بود.گفت بیاین جناب سروان کارتون داره. چند متر اون ور تر جناب سروان!!!! روی موتورش نشسته بود.

گفت چی کاره هستین؟ گفتم هیچی !5 دقیقه باهاش حرف زدم الان هم دارم میرم کلاس.خلاصه با حرفای منطقیم داشت راضی میشد اون دختر کثافت نفهمیدم چی بهش گفت یهو از کوره در رفت بیسیم زد ماشین بیاد ما رو ببره. دوباره کلی باهاش حرف زدم بازم داشت راضی میشد که ما رو آزاد کنه دختره وایساده بود التماسش میکرد. داد زدم گفتم خفه شو! مگه ماچیکار کردیم انقدر التماس میکنی؟همین التماسهاش باعث شد اون ماموره دیگه زیر بار نره.

ماشین پلیس اومد.دیدم قضیه خیلی جدی شد...گفتم بابا به همون روزه ای که دارم قسم میخورم همه چیز تموم شده من داشتم برای همیشه میرفتم.یکی از سر نشینان ماشین گفت آقای فلانی(خطاب به اون مامور) بذار برن.مسئولیش با من بذار برن . اینا بچه هستن قول میدن دیگه این کارو نکنن.ماموره راضی نشد.

مارو با رفتاری زشت سوار ماشین کردن و بردن کلانتری... زنگ زدم عموم که سرهنگ بازنشسته ارتش هست اومد.اون به عنوان والدین من امضا کرد ولی دختره کثافت حاظر نشد به یکی از اقوامش زنگ بزنه که بیان. اگه خانوادش اومده بودن همه چیز درست میشد.

تا این که سخت ترین مجازات ممکن رو در نظر گرفتن.ما رو فرستادن مفاسد مرکزی شیراز.توی مفاسد هرچی التماس کردم گفتم بابا من کنکور دارم نکنید این کارو با من.بذارید برم بخدا قول میدم دیگه همون حرف زدن رو هم نکنم.عموم کلی باهاشون حرف زد احترام عموم رو خورد کردن.

ما رو فرستادند بازداشتگاه...7ساعت بازداشت بودم. حس من رو هیچ کس نمیتونه درک کنه.وقتی رفتم داخل خودم رو بین یه مشت خلافکار دیدم. من با اون شخصیت با اون غرور , ادمی که همه فامیل رو اسمم قسم میخوردن الگوی بچه های همسن خودم ذبودم,حالا بین خلافکارترین آدم های شیراز بودم. از روزه خواری گرفته تا تجاوز به عنف اونجا بود. حسی که داشتم قابل وصف نیست.به یاد آوردن اون روز شدیدا آزارم میده. از این که چطور بهم لگد زدن از اینکه چیزایی که داخل بازداشگاه با چشم خودم دیدم...

بالاخره آزاد شدم. اون شب رفتیم تهران. فردای اون روز روز قدس بود. میدون انقلاب تهران با بابام و شوهر عمه ام بودیم. یه درگیری شد یکی از پلیس ها چنان تنه ای به من زد که 2 متر به عقب پرت شدم.

نمیخوام همه ی اتفاقات رو بنویسم ولی میخوام قضیه رو باز کنم.

از نظر قانون:ماده44 قانون اساسی میگه افراد درجامعه آزاد هستن.چندین بند داره.بخش روابط غیرمشروع اکثرا درباره ی خلوت با نامحرمه .بخش روابط اجتماعیش میگه اگه نامحرم در جامعه تماس بدنی داشته باشن جرم انجام دادن.یا روابط تحریک آمیز دراجتماع.عدم پوشش ظاهری مناسب.

پرونده ما روابط نامشروع بود. هر چی میگردم ببینم کارمن خلاف کدوم بند این قانونه نمیتونم... بله اون مواردی که گشت ارشاد به واسطش آدما رو دستگیر میکنن همون موارد بالاست.من که اون خلاف ها رو مرتکب نشدم. ازم پرسید داشتی چیکار میکردی.گفتم حرف میزدم. گفت چه حرفی؟ گفتم آیه قرآن گفت دروغ میگی. گفتم خلافش ثابت کن.زبونش بند اومد.(واقعاهم درباره قرآن بود چون یه کتاب دست دختره بود به نام گناهان کبیره)

اون مامور لعنتی گشت روزه خواری بود نه  گرفتن آدمایی که دارن درکمال شخصیت حرف میزنن

اگه کار ماخلاف بود چرا دختر خالش رو آزاد کردن؟ اونم با ما بود.پس یعنی خلافی انجام نداده.یعنی ماهم...

قاضیئی که پرونده رو امضا کرد عصبانی شد به همکارش گفت مگه 100بار نگفتم از این پرونده ها روتشکیل ندین اینا جرم نیست

وقتی خواستن مارو به مفاسد منتقل کنن ماشین نداشتن تاکسی تلفنی گرفتن.جیبمو گشتن و5هزارتومن برداشتن دادند به تاکسی تلفنی.این یعنی دزدی.به من چه که ماشین ندارن؟؟؟!!!ازم دزدی کردن

از نظر شرع: ایت ا...مکارم شیرازی سال85 فتوایی دادند که : پرسیدن حتی نسبت دونفر جایز نیست.(البته کلی تبصره و...داشت)چه برسه که اونا رو 7 ساعت بازداشت کنن.خودآیت ا... اجازه انتشارش رو ندادند(چون گشت ارشاد همون زمان تاسیس شد وایشون نخواستن نظم حامعه به هم بخوره) ولی اگه دفتر آقای مکارم حضوری بپرسید حرف منو تایید میکنن.کاری که خودم کردم.پست "افشا" مهرتاییدی بر این قضیه هست.درضمن آیت ا... صانعی هم کلا با گشت ارشاد مخالفت کردند.

بعد از اون روز دیگه درس نتونستم بخوندم. به افسردگی رسیدم. با موزیک درمانی هم خوب نشدم . مامانم برام روانشناس گرفت.جواب نداد. از پک هارمونی طبیعی استفاده کردم.فایده ای نداشت. یه گوشه مینشستم میرفتم توی فکر.کنکورم رو همین لعنتی های نامرد خراب کردند. خدا رو خوش میاد این همه بلا سر من بیاد؟

تا 1 ماه سرکوفت های بابام رو تحمل میکردم. همه فامیل رابطشون با من عوض شد. دیگه موبایلم مثل گذشته زنگ نمیخورد. جواب سلامم رو نمیدادند.مگه من چیکارشون کرده بودم؟؟نامردها انقدر بزرگش کردن تا ابروی من بره.هرچند ابروم پیش خدا خودم و مامان محفوظ موند.چون ما میدونستیم که جریان چی بوده!

نمیگم خطا نکردم ولی مجازاتم این نبود. گناهم تا این حد بزرگ نبود. اون حرومزاده میتونست یه تعهدنامه بگیره آزادمون کنه.این کارو نکرد تا پست خودش بره بالا. بعد ها یه قاضی دادگستری بهم گفت میتونی ازش شکایت کنی.اگه تماس بدنی و ظاهر نامناسب نداشته باشین. گفتم نه نداشتیم ولی شکایت نمیکنم واگذارش میکنم به خدا.

همه کمر همت بسته بودن تا منو خورد کنند منو بشکونند.آخه چرا؟ در حق کی ظلم کردم؟گناهم این بود که با یه دختر حرف زدم؟؟؟ مگه حرف زدن جرمه؟؟؟ اصلا آره جرمه!! مجازاتش اینه؟؟؟

مامانم میگه خدا دوست داشته که اینطور شد.شاید اگه آزادت کرده بودن بازم میرفتی سر قرار.

حرفام خیلی خلاصه گفتم. از رفتارهای اون لعنتی ها از بلاهایی که سرم اومد.از 8 کلیوکاهش وزن و...چیزی نگفتم.

همه دوستای گلم رو به خدا میسپارم.در پناه خدا باشین. خدا نگهدار.



داستانک های دزدکی!!

نوشته شده توسط :دیدیر دروگبا
سه شنبه 16 شهریور 1389-03:44 ق.ظ

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دوراز خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان وپسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنهاخواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پراز امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا وعطرآگین.. و باشکوه ترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد وگفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین ؛
در راه های سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وزی یک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستایی برد تا به او نشان دهد چقدر مردمی که در آنجا زندگی می کنند فقیر هستند آنها یک شبانه روز در خانه محقر یک روستائی به سر بردند۰

در راه بازگشت مرد از پسرش پرسید:

این سفر را چگونه دیدی؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: در مورد آن بسیار فكر كردم.

و پدر پرسید: پسرم، از این سفر چه آموختی؟

پسر کمی تامل كرد و با آرامی گفت: «دریافتم، اگر در حیاط ما یک جوی است اما آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد، اگرما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم اماآنها ستارگان درخشان را دارند، اگرحیاط ما به دیوار محدود است ،اما باغ آنها بی انتهاست.

زبان پدر بند آمده بود.

در پایان پسر گفت: پدر متشكرم، شما به من نشان دادی كه ما حقیقتاً فقیر و ناتوان هستیم، خصوصاً به این خاطر كه ما با چنین افراد ثروتمندی دوستی و معاشرت نداریم.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.

وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این
همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟
اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد.
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود
ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم.
من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها
وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر جواب داد: نه ، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.



امید

نوشته شده توسط :دیدیر دروگبا
شنبه 13 شهریور 1389-07:25 ب.ظ

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا میرساندم
اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها میکشاندم
اگر با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم
اگر مانده بودی ز تو مینوشتم تو را می سرودم
مانده بود یاگر نازنینم زندگی رنگ بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت
با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بود یاگر همسفر داشت
هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
مرگ دل اگر آرزویت بود مانده بودی اگر میشنیدی
با تو دریا پر از دیدنی بود شب ستاره گلی چیدنی بود
خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود
بعد تو خشم دریا و ساحل بعد تو پای من مانده در گل
مانده بودی اگر موج دریا تا ابد هم پر از دیدنی بود
با تو و عشق تو زنده بودم بعد تو من خودم هم نبودم
بهترین شعر هستی رو با تو مانده بودی اگر میسرودم

افشا...

نوشته شده توسط :دیدیر دروگبا
پنجشنبه 11 شهریور 1389-10:57 ق.ظ

من یه دبیر خصوصی عربی داشتم .از من فقط چندسال بزرگتره. فکر متولد 63اینا باشه.خلاصه جوونه!! ما علاوه بر رابطه ی استاد و شاگردی با هم رفیق هم هستیم.اطلاعاتش فوق العاده بالاست چون زیاد مطالعه میکنه.

این معلم من یه دوست داره که برادر زاده ی محافظ رهبر ایت ا...خامنه ای هست.چیزی که میخوام بگم معتبره چون واسته نزدیکی با آیت ا...خامنه ای داره.متاسفانه اینجا نمیتونم اسمی از کسی برم.

داستان زیر از قول اون بادیگارد هست:»

آیت ا..خامنه ای به کوه نوردی علاقه دارند.گاهی به طور سرزده به کوه نوردی میرند.ولی کوه هایی میرند که از نظر امنیتی چک شده و مطمئن هستن .یه روز صبح رهبر  با بادیگاردها سرزده به کوه میرند.

از کوه که بالا میرفتند جلوتر اون بالا یه دختر وپسر کنار هم نشسته بودن و روشون پشت به امام خامنه ای بود.

یکی از اون بادیگاردها سریع می دوه محکم با دست میزنه روی شونه ی پسره وبیسیم میزنه که از پایین مامور بیاد و اونها رو ببره.رهبر این صحنه رو میبینن و چهر ه ی ناراحت به خودشون میگیرن و اون بادیگارد رو صدا میکنن که برگرده.بادیگارد بیسیم میزنه و میگه که دیگه مامور نیاد.ظاهرا اون پسره خیلی پررو بوده.حالا هرکس دیگه ای بود وقتی توی اون شرایط با یه دختر , رهبر رو میدید سکته میکرد.پسره میاد جلو با آقا دست میده و سلام میکنه.رهبر با مهربانی جواب سلام رو میدن و میگن که: " ببخشید .من از شما معذرت میخوام.ان شا الله قصد ازدواج دارید؟"

پسره بازم پررو بازی در میاره و میگه:" نه... هنوز معلوز نیست.نمیدونم...شاید"

رهبر جواب میدن:" والدین که در جریان هستن شما این جا هستین,ان شا الله؟"

پسره:" نه به اون ها چیزی نگفتم"

رهبر:" اگه والدین در جریان باشن بهتره.توصیه میکنم به والدینتون خبر بدید تا ان شاالله مشکلی پیش نیاد"

رهبر به یکی از بادیگارد ها میگن که شماره دفتر خصوصی آقا رو به پسره بده و اسم پسره رو یادداشت کنه.

خداحافظی کردن و اون روز گذشت...پسره تحت تاثیر این رفتار عالی رهبر قرار میگیره. یه مدت بعد با دفتر آیت ا..خامنه ای تماس میگیره

6ماه بعد خود آیت الله خامنه ای خطبه ی عقدشون رو جاری کردن.(البته ایت ا... خامنه ای فقط در شرایط خاص خطبه ی عقد کسی رو میخونند)

فرض کنید اون روز یه مامور گشت ارشاد اون ها رو گرفته بود ...چی میشد؟؟

ایا تفکرات رهبرمون داره توی کشور اجرا میشه؟ اگه اجرا میشد وضع جامعه این نبود!!!

اسلام واقعی اینه...نه اون که ماموران یه جوون رو با لگد سوار ماشین انتظامی میکنن , اون هم جلو مردم...

رهبر دوستت دارم چون اسلام را دوست دارم و متنفرم از کسایی که اسلام رو خراب میکنند...



ملکوت

نوشته شده توسط :دیدیر دروگبا
جمعه 5 شهریور 1389-02:40 ب.ظ

برا قفلایی که بسته ست یه کلید مونده تو مشتم به جنون رسیده کارم بس که فرصتا رو کشتم

بازی نور و صدا نیست زندگی یه سرنوشته یکی پیدا یکی پنهون مثل آدم و فرشته

بین موندن و نموندن سهم آدما زمین شد ما اسیر انتخابیم خودمون خواستیم و این شد

فاصله قفط یه لحظه ست فاصله فقط یه نوره گاهی هم از رگ به تو نزدیک گاهی از تو خیلی دوره

تتیراژ سریال ملکوت با صدای" رضا صادقی "خیلی خفنه. دانلودش خالی از لصف نیست.

http://dl.irhits16.com/Armin/1389/5/22/Reza%20Sadeghi%20-%20Malakoot.mp3



دسترنج تو هم به که شود صرف به کام...

نوشته شده توسط :دیدیر دروگبا
چهارشنبه 3 شهریور 1389-01:03 ب.ظ

چند ساعتی قبل این که رتبه های کنکور روی سایت سازمان سنجش بیاد یه فال حافظ زدم.این فال استثنایی بود

دقیقا همون چیزی اومد که مناسب situation بود.

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن                        تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن

غم دل چند توان خود که ایام نماند                             گونه دل باش و نه ایام چه خواهد بودن

مرغ کم حوصله را گو غم خودخورکه بر او                         رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن

باده خور غم مخور و پند مقلد مینوش                               اعتبار سخن عام چه خواهد بودن

دسترنج تو همان به که شود صرف به کام                          دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن

پیر میخانه همی خواند معمایی دوش                                از خط جام که فرجام چه خواهد بودن

بردم از ره دل حافظ بدف و چنگ و غزل                                تا جزای من بدنام چه خواهد بودن

شاعر داره در این غزل زیبا انسان رو به صبر , دوری از حرف مردم  , پرهیز ازغصه خوردن و داشتن امید دعوت میکنه.

در بیت اول حافظ هدف گذاری و تمرکز روی آن و در بیت دوم دوری از غصه را اصل قرار داده

این همان چیزی  است که یک آدم ناموفق(مثلا در زمینه ی کنکور) انتظار داره از حافظ بشنوه



خطر مرگ(داستان واقعی زیر رو نخونید!)

نوشته شده توسط :دیدیر دروگبا
سه شنبه 26 مرداد 1389-02:35 ب.ظ

من که امسال به احتمال زیاد دانشگاه قبول نمیشم . چون فقط مکانیک و عمران زدم . به خاطر همین امسال پشت کنکور می مونم . حسابی درس میخونم .سال دیگه یه رتبه ی 2 رقمی میارم. موقع انتخاب رشته میزنم هوا فضای دانشگاه صنعتی شریف تهران. 4سال طول میکشه تا لیسانس رو بگیرم . همون طور که میدونید کسی که میره دانشگاه شریف دیگه ایران نمی مونه من هم سنت شکنی نمی کنم و از ایران میرم روسیه. 8 سال روسیه می مونم و دکترای هوا فضا رو از اونجا میگیرم.

بعدش برمیگردم ایران. اون موقع که برمیگردم روابط سیاسی ایران و امریکا بد جوری به هم ریخته است. با در خواست وزارت دفاع کشور به طور قرار دادی برای این سازمان کار میکنم و مبلغ هنگفتی میگیرم . یه تیم 10 نفره از بهترین مهندسین هوا فضای کشور تشکیل میدیم البته من ریاست این تیم رو بر عهده نمی گیرم ! شروع میکنیم به طراحی یک سامانه موشکی فوق پیشرفته با قدرت تخریب بالا . این طرح رو با کمک وزارت دفاع و سپاه پاسداران به مرحله ساخت و تولید میرسونیم .

از اون طرف اسرائیل به خودش جسارت میده و یه موشک میزنه به نیروگاه هسته ای بوشهر. فرماندهان کشوری و لشکری جمع میشن  و دستور حمله به اسرائیل میدن. اسرائیل هم غافل از سامانه موشکی ما , به ریش من و هم تیمی هام میخنده  .

ایران از این سامانه استفاده میکنه و موشک رو پرتاب میکنه . دنیا یه آن به خودش میاد میبینه که دیگه اسرائیلی وجود نداره . بله ... اسرائیل با خاک یکسان شد(البته انفجار انبار های سلاح اسرائیل و نیروگاه های بی تعدادش به تخریبش کمک میکنه)

امریکا اوضاع رو خراب میبینه و سریع دستور حمله به ایران رو صادر میکنه تا بخواد نیروهاش رو جمع کنه بفرسته خاور میانه 1 ماه طول میکشه

اما ماموریت جدید برای تیم ما.. از مقامات بالا دستور میرسه که هر طور شده یه کاری کنید. تمام امکانات رو در اختیار ما میذارن . ما هم بهترین مهندسین مکانیک مهندس شیمی متالوژی بهتریت جوشکار ها تراشکار ها آهنگرهای کشور رو جمع میکنیم .دستگاه های تدافعی حافظ از حریم طراحی مکنیم که احتمالا با نیروی واپاشی هسته ی لیتیم کار مینکه . از جهش نوکلئون ها یک نیرو و از خلا به بوجود اومده یک نیروی دیگه میگیریم

دستگاه هارو در تمام مرز ها ی کشو ر مستقر میکنیم. جنگ اغار میشه . از مرزهای عراق پاکستان و افغانستان و کشور ها ی حوزه خلیج فارس موشک و هواپیما و پیاده نظام وارد مرزهای ایران میشن

اما ای دل غافل... هر جنبنده ای که میخواد وارد مزر ایران بشه پودر میشه. امریکا هر کاری میکنه نمیتونه حتی یک تیر هم به ایران شلیک کنه. تیم ما اینجا مدال افتخار کسب میکنه

روسیه مکار که سایه امریکا رو با تیر میزنه میخواد دخالت کنه و با سیاست نرم وارد ایران بشه . امریکا این کارش رو  فضولی میدونه  .درگیری مختصری بین امریکا و روسیه  پیش میاد . این در گیری مختصر تبدیل به یک جنگ بزرگ میشه . لبنان , سوریه , کشور های خاور میانه با ایران هم دست میشن . روسیه و اروپا با هم و امریکا و چند تا کشور دیگه باهم میریزن رو سر هم دیگه. جنگ جهانی سوم شروع میشه

پس از سال ها جنگ که همه خسته میشن  , متوجه میشن که از عوامل اصلی شروع این جنگ من بودم . همه دنیا اسلحشون رو سمت من میگیرن...

بابا غلط کردم. اصلا من به هوافضا هیچ علاقه ای ندارم . همون مهندسی اتوکشی علی آباد کتول میرم . نخواستیم آقا جون ولم کن...



آخرین پیامک...

نوشته شده توسط :دیدیر دروگبا
سه شنبه 26 مرداد 1389-01:52 ق.ظ

اولش قصد داشتم از اولین روز قرار تا روز خداحافظی همه چیزو بنویسم بذارم تو وب ولی حالا بی خیال شدم. خیلی فراز و نشیب ها داشت.خیلی اتفاقات تلخ وشیرین افتاد. تنها آخرین اس ام اس ها رو ایجا مینویسم.

از چند روز قبل روی پریسا زوم کردم. تعداد تماس ها اس ام اس ها و میسکال هارو زیاد کردم .میخواستم شب آخر غافل گیر شه

50روز به کنکور مونده بود...این بهانه خوبی بود که ازش خداحافظی کنم و برای 50 روز گوشیمو خاموش کنم تا دیگه برنگرده

متن آخرین اس ام اس رو از 2هفته قبل آماده کرده بودم منتظر بودم اون شب برسه و ارسال کنم

فقط اینو بگم به تنه پیش قاضی نرید.نگید من نامرد بودم.کاری که اون با من کرد....

متن آخرین پیام ها بدین شرح است:

me : salam qorbunet beram.khubi fadat? emshab ;dige akharin smsi hast k barat minevisam .tu in 2sal khaterate khubi azat daram .  ishala ke hamishe movafaq va khoshbakht bashi . dust dashtam 1 bar dige bebinamet ke nashod . hich vaqt faramushet nemikonam. khoda negahdaret bashe aziz

Parisa : salam fadaye cheshmat khubi? chera injuri mikhay bashe aziz

me ; hamino bedun ke  enghadr dalilesh mohkame ke daram in karo mikonam. . ye nasihat ham mikonam pesar khob kame . movazebe khodet bash . bye

parisa : azizam midunam to az hame lahaz eshghi . man vaghean duset daram... midunam ke bad gholam golam vali khoda hafezi nakon nafasam

me : tu zendegi bazi vaqta kari mikonim ke nemikhaym vali be nafemune

pesar az man behtar hast. mituni ba yekishun dust beshi vali bara on bad qol nabash

parisa : azizam chera injuri fekr mikoni? man aslan dust nadaram bf dashte basham . akhe aslan dust nadaram doram sholugh bashe aziz

پایان 2 سال خاطره...

اگه اینا رو نوشتم اخه خودش حاوی کلی نکته است . میتونین هر جور دلتون خواست قضاوت کنین . اصلا خوبی دنیای مجازی همینه ...که من اینا رو نوشتم

شاید  پست بعدی اخرین پست باشه





درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 

مرجع کد آهنگ

زیباترین قالبهای بلاگفا